روزگار ما

در باره رفتارهای گوناگون ابناء حضرت آدم

روزگار ما

در باره رفتارهای گوناگون ابناء حضرت آدم

مثنوی شوهر نامه

مثنوی شوهر نامه

دختری با مادرش در رختخواب          درد ودل می کرد با چشمی پر آب

 گفت مادر حالم اصلا ً خوب نیست     زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم بر سرم                  روی دستت باد کردم مادرم

 سن من از 26 افزون شده                 دل میان سینه غرق خون شده

هیچکس مجنون این لیلا نشد                 شوهری از بهر من پیدا نشد

 غم میان سینه شد انباشته                  بوی ترشی خانه را برداشته

مادرش چون حرف دختر را شنفت       خنده بر لب آمدش آهسته گفت

 دخترم بخت تو هم وا می شود       غنچه ی عشقت شکوفا می شود

غصه ها را از وجودت دور کن                 این همه شوهر یکی را تور کن

 

شوهر جان کجایی