درس انشاء در سالگرد پیروز انقلاب اسلامی
کاش همیشه 22 بهمن بود
من علیرضا هستم و امروز 22 بهمن 1387 ده سالم تموم می شه. همه می گن روز خوبی به دنیا اومدم. مامانم می گه کار خدا بوده ولی بابام می گه حساب کتاب کردم. من که از حرفاشون سر در نمی یارم. خیلی خوبه که آدم روز تولدش با تولد انقلاب یکی بشه. آخه می دونید، من انقلابو خیلی دوس دارم. مامان بزرگم می گه هر چی داریم از انقلاب داریم. چون قبل از این که انقلاب بشه، خونواده بابام اینا خیلی سختشون بوده. اما الان خونه و ماشین خوب داریم. بابام رئیس اداره مخابرات شهرمونه. تا حالا چند بار با مامانی به مکه رفتن. بابام خیلی مسلمونه. هی می ره مکه، سوریه و کربلا. مشهدم که سالی دوبار مارو می بره. می گه این سفرا خیلی ثواب دارن. روح آدمو جلا می دن. من که منظورشو نمی فهمم ولی لابد یه چیز خوبیه دیگه. بابام گاهی تایلند و دوبی و مالزی هم می ره. مارو نمی بره. می گه مأموریت اداریه. نمی تونم شما را ببرم. اگه هم می تونستم نمی بردم. چون اونجا معنویت نیست.
دایی منصور و دایی محمود من هم انقلابی اند ولی خیلی پشت سر بابام حرف می زنن. دایی منصور می گه قبل از انقلاب بابات یه بار نتونست بره شابدول ازیم*. حالا از مکه بر نگشته می خواد بره سوریه. دایی هام خیلی برا انقلاب زحمت کشیدن. برا همین هیچ کدوم از پسرهاشون نرفتن سربازی. مامانم می گه اونا حق به گردن انقلاب دارن. من که معنی این حرفارو نمی فهمم. لابد یه چیزی هست که می گن. بعضی وقتا که می آن خونمون، مامانم می گه داداش محمود باس کاری کنی که علیرضا هم ماف بشه. من نمی دونم منظورش چیه. راستش یه ذره می ترسم. آخه من چیکار کردم که باس ماف بشم.
من سه تا عمو دارم. یکیش عمو فرشیده که اولش انقلابی بود ولی حالا دیگه نیس و رفته تانزانیا. نمی دونم اونجا چه غلطی می کنه. البته بابام می گه. من که این چیزا حالیم نیست. دومی عمو بهزاده. اونم اولش خیلی انقلابی بود و یه مدت هم رفته بود قم درس آخوندی می خوند. حالا می خواد بره کانادا. بابام می گه اینا لیاقت انقلابو ندارن. بایدم از این مملکت برن. اما عمو بزرگم خیلی انقلابیه. اون رئیس حراست یه جای مهمیه. بابام می گه اگه عمو غلام نباشه انقلاب شکست می خوره. من هم خیلی عمو غلامو دوس دارم. چون نمی زاره انقلاب شکست بخوره. به قول مامان بزرگم اگه خدای نکرده انقلاب شکست بخوره، خونه و ماشینمونو از دست می دیم و خیلی جاها نمی تونیم بریم.
من به شهدا خیلی علاقه دارم. آخه می دونید، اونا جونشونا به خاطر ما دادن. بابام هی می گه خدا رحمت کنه شهدا را که با خون پاکشون، زندگی ما را از دگرگون کردن. من نمی دونم دگرگون یعنی چی ولی شهدا را دوس دارم. بابام می گه وقتی عراق به ایران حمله کرده بود، اونا رفتن جلوش را گرفتند تا عراقی ها نتونن خونمونو بگیرن. راستش ما تو فامیلمون شهید نداریم. عوضش چند تا از بچه های همسایه مون شهید شدن. فقط سه نفرن. ولی کوچه بغلی شیش تا شهید داره. من یه بار گفتم کاش شهدای کوچه ما هم شیش تا بودن که بابام عصبانی شد و گفت ساکت، پسره بی ادب. آخه اگه شهید چیز خوبه پس چرا بابام دعوا کرد؟ من که چیز بدی نگفتم. گفتم می خوام شهیدامون بیشتر بشه تا زندگی مون بهتر بشه. مگه این بده؟
من تو بچه های فامیل فقط زهرا کوچولو را دوس دارم. دختر خالمه. خیلی با هم دوستیم. مامانم می گه وقتی من و زهرا، گنده بشیم می تونیم با هم عروسی بکینم. ولی من، زهرا کوچولو را دوس دارم. زهرا گنده نمی خوام. اگه زهرا گنده بشه مثل مامانی گامبالو می شه و نمی تونه بدون آسانسور دو طبقه بیاد بالا. عوضش مامان بزرگم می گه اگه پسر خوبی باشم، کاری می کنه تا زهرا کوچولو و من، زن و شوهر بشیم. بعدش هم ماه عسل بریم مکه. مامان بزرگ می گه باید دعا کنم تا اون وقت، خدا انقلابو نگه داره تا بتونیم بدون نوبت بریم مکه. آخه بابام تو اداره ها خیلی آشنا داره. هر کاری بخواد می تونه بکنه. هر وقت من برای شرکت در راهپیمایی تنبلی می کنم می گه باباجون قدر این انقلابو بدون. بیا بریم راهپیمایی. برا همین امسال در راهپیمایی 22 بهمن شرکت کردم. راهپیمایی خیلی خوبه. خوراکی های زیادی پخش می کنن. برنامه های جالبی کنار خیابون می زارن که آدم دلش نمی آد ول کنه بره. کاش همیشه 22 بهمن بود.
* مقبره شاه عبدالعظیم در شهر ری - جنوب تهران