X
تبلیغات
رایتل
در باره رفتارهای گوناگون ابناء حضرت آدم
شنبه 31 مرداد 1388 ساعت 09:57

رویای یک زن خیابانی

در ایستگاه اتوبوس با حوصله همیشگی ام منتظر بودم و بنا بر عادت معمول، به رصد کردن رهگذران مشغول. دیدن دو فاحشه خوش رنگ و لعاب در ایستگاه هم جای تعجب نداشت. بسیار دیده بودم برخی از آن ها برای تغییر مکان کاسبی شان از این وسیله بهره می برند. ولی ظاهراً این دو خیلی خوش شانس بودند که پیش از رسیدن اتوبوس، یک دستگاه زانتیا مشکی رنگ، روبروی شان ترمز کرد و آن ها نیز با نگاهی معنی دار به یکدیگر سوار مرکب تیزرو شدند. منتظران اتوبوس هم چهار چشمی این منظره وقیحانه را دنبال کردند تا زانتیا با شتاب زیاد از ایستگاه دور شد. در همین حال و هوا خانمی آراسته و خوش لباس با کیف دستی اش آمد و در چند متری ام به انتظار ایستاد. ظاهرش آن قدر متین و موقر بود که هیچ گمان بدی قابل تصور نبود. اما ظاهر جذابش هم مانع از نظاره نمی شد. حلقه ای در انگشت چپش نداشت و این مرا مجاب می کرد تا با آرامش بیشتری به سیاحت وجودش بپردازم. غرق در رویا بودم و خبر از عالم بیرون نداشتم تا این که صدای مهیبی به هوشم آورد و ناگهان با صحنه ای دلخراش روبرو شدم. آن قدر گیج و ملول بودم که تشخیص ندادم من هم باید کاری بکنم. تا به خود بیایم، جمعی از رهگذران، پیکر خونین آن بانوی خوش تراش و خوش سیما را به سوی خودرویی بردند تا شاید در بیمارستان بتواند با حضرت عزارئیل چک و چانه بزند. موتور سوار کله خراب هم دست کمی از آن بانو نداشت و از شدت جراحت مدام فریاد می کشید. هر چه بود امداد مردمی پیش از کمک های دولتی کارگر افتاد و هر دو از مهلکه برون رفتند. من نیز چنان دچار تشویش و دگرگونی روحی شدم که بی اختیار آهنگ بازگشت پیشه کردم و حتی یادم رفت برای چه قرار بود سوار اتوبوس شرکت واحد بشوم.

 

 رویای یک زن خیابانی

 

هنگام گذر از بلوار کریم خان به سمت پیاده رو، کیف آبی رنگی در زیر بوته های سبز حاشیه بلوار صدایم کرد. صدایش آشنا بود. همین چند دقیقه پیش آن را بر دوش بانویی زیبا دیده بودم. در برداشتنش تردید نکردم و آن را با خود بردم بی آن که به اطرافیان و رهگذران چیزی بگویم. خیالم راحت بود که بنا بر عادت همیشگی ام، هر گم شده ای را به صاحبش بر می گردانم و با این خیال خوش، دلم را خوش کردم که اگر در هنگام سانحه نتوانستم به آن زیبارو کمکی بکنم، اینک می توانم سر فرصت با بازگرداندن این کیف، تلافی کنم. فقط یک چیز دلم را کمی لرزاند. با خود گفتم کاش زنده بماند.

لازم نیست فیلم بازی کنم و بگویم کیف یافته را مهر و موم به گوشه ای انداختم تا خبری از صاحبش بیابم. همواره دنبال خلوتی بودم تا آن را بگشایم. در اولین فرصتی که آرامش خود را باز یافتم، تصمیم گرفتم عطش کنجکاوی ام را سیراب کنم. ای کاش باز نمی کردم تا صاحب آن خود به سراغش بیاید. ای کاش این کیف را من نمی یافتم. ای کاش موتور سوار آن بانو را نقش بر زمین نمی کرد. ای کاش اصلاً آن بانو را نمی دیدم و چندین ای کاش دیگر.

  

رویای یک زن خیابانی 

******

 

امروزه دیدن یکی دو بسته کاندوم در یک کیف زنانه قاعدتاً جای تعجب ندارد اما وقتی تعداد بالاتر از مصرف معمول باشد، چه می توان گفت؟ بله، دقیقاً همان واژه ای به ذهنم رسید که ممکن است اینک به ذهن شما برسد. زنان خیابانی معمولاً لوازم کار خود را همیشه به همراه دارند! با این که خیلی جا خورده بودم ولی کنجکاوانه گشتم و گشتم تا علاوه بر  کاندوم ها، مبلغی پول نقد به همراه شش برگ چک از بانک های مختلف با امضاهای مختلف یافتم. پول نقد حدود هشتاد هزار تومان بود و مبلغ چک ها نیز به صورت مرموزی ذهن آشفته مرا، آشفته تر می کرد. هر شش فقره، سی هزار تومانی بودند!! لازم نیست جانماز آب بکشم و از وجود برخی حقایق جامعه اظهار بی اطلاعی بکنم. گر چه با جماعت نسوان خیابانی سر و کاری نداشتم و ندارم ولی آن قدر از گوشه و کنار، اطلاعات به گوشم رسیده است که قیمت معمول فاحشه های امروز را بدانم. در تهران غالباً با رقمی بین 20 تا 40 هزار تومان عرضه می شوند و البته گاهی 50 و 100 و حتی بالاتر هم روایت می کنند، تا طرف که باشد و متاعش چگونه! اما نرخ معمول تقریباً همان است که چک های مبلغ دار کیف آبی رنگ مدام بر سرم می کوفتند که فلانی بله، یار ما هم از خبیثین بود*

 

رویای یک زن خیابانی 

 

راستش اول ماجرا یکه خوردم. گر چه صاحب کیف را نمی شناختم ولی در همان چند دقیقه کوتاه پیش از تصادف، به تنها چیزی که فکر نکردم، فاحشه بودنش بود. هر چند ظاهر غلط اندازش هیچ نشانی از زنان ویژه بروز نمی داد. ولی بارها از گوشه و کنار شنیده بودم برخی زنان خیابانی، به خاطر امنیت شغلی شان، آرایش های زننده نمی کنند و به اصطلاح بدون حاشیه می آیند و می روند تا کمترین واکنش منفی اطرافیان را شاهد باشند. اینک که تا حدودی به یقین رسیده بودم، دیگر آن حس بد اولیه را نداشتم. با این حال وظیفه خود می دانستم امانت را به صاحبش برگردانم ولو این که طرف یک فاحشه باشد. در نخستین نگاه، هیچ کارت شناسایی درون کیف ندیدم ولی خوشبختانه یک دفترچه تلفن یافتم پر از شماره تلفن های مذکر. حتی نام یک زن در این سیاهه نبود. با این حال سر نخ خوبی بود تا آن خانم را بیابم. همه جور پیش شماره ای پیدا می شد، از 33 مربوط به منطقه پیروزی و  بازار تهران بگیر تا 66، 77، 88 و حتی 44 واقع در غرب تهران. عدد 22 مربوط به شمال تهران هم چند تایی دیدم. معلوم بود طرف خیلی حرفه ای است و به یکی دو محل اکتفا نکرده است!

در این فکر بودم اگر به هر کدام از این حضرات زنگ زدم، چه بگویم. ممکن بود شک کنند مبادا خانم توسط نیروهای منکرات دستگیر شده و اینک مأموران با استفاده از دفتر تلفنش می خواهند ردیابی کنند. هیچ توجیه منطقی هم ندارد که به مردان هوسباز زنگ بزنی و سراغ معشوقه شان را بگیری. از کجا معلوم اعتماد کنند و حاشا نکنند؟ تازه آن وقت باید توضیح بدهم که شماره تلفن را از کجا آورده ام. وقتی موضوع حیثیتی باشد، به سان آب خوردن هر گونه آشنایی را انکار می کنند و بعد من می مانم و خروار خروار خیطی و شرمندگی. ولی از طرفی چاره دیگری نبود. تنها سر نخ من از آن زن بی نوا، محتویات همین کیف آبی رنگ بود.

از قدیم گفته اند: هیچی بهتر از صداقت نیست، منم تصمیم گرفتم به یکی دوتا از آن ها زنگ بزنم و عین واقعیت را بگویم، هر چه بادا باد! از بدشانسی، اولین شماره جواب نداد و بدتر از آن، تردید من نیز بیشتر شد. با خود گفتم: شاید طرف فقط شماره های خاصی را جواب می دهد. با ناامیدی دومی را گرفتم. سلام و علیک اولیه به راحتی صورت گرفت. تازه رسیده بودم به قسمت دشوار مکالمه که الان چه باید گفت.

 

- آقا من شماره تون را در کیف یه خانمی پیدا کردم.

-ببخشید، اون خانوم اسم و رسم نداره؟

-راستش من نمی شناسمش، چند روز پیش تصادف کرد و کیفش به گوشه ای پرت شد. حالا من دنبالش می گردم کیفشو برگردونم.

-این که نشد حرف حساب آقای محترم. اینجا محل کار منه و شماره هم می تونه هر جایی رفته باشه.

-ببخشید، فکر کنم اشتباه گرفتم، خداحافظ.

 

کمی به گفت و گوی تلفنی ام دقت کردم. به نظرم خیلی احمقانه بود. اگر خودم جای او بودم، بیشتر از این جا می خوردم. شاید هم طرف خیلی زبل بود و این جوری مرا دست به سر کرد. "آخه قرار نیست کسی که با کسی سر و سری داره، به سادگی اونو رو کنه." بنابراین ادامه این کار نتیجه ای نداشت. من هم که تا کنون در حوزه های خلاف زندگی نکرده بودم، اصلاً ادبیات برخورد با این جور آدم ها را نمی دانستم. خیلی مسخره است به کسی زنگ بزنی و بدون هیچ نشانی درستی، انتظار داشته باشی کمکی به تو بکند. اگر نام یک زن در آن سیاهه بود، خیلی می توانست مفید باشد، ولی نبود. ناامیدانه بار دیگر کیف را گشتم. جیب های تو در تو داشت. کمی امیدوار شدم و تا انتها رفتم و چقدر خوشحال وقتی یک کارت شناسایی رنگ و رو رفته یافتم. گر چه اطلاعات زیادی در آن نبود ولی دست کم کلید معما را می شد یافت. اسمش زهره بود و کارت مربوط به یکی از کتابخانه های عمومی جنوب تهران. با خود گفتم عجبا! فاحشه کتابخوان نشنیده بودم چه رسد به این که ببینم. غیر از اسم و فامیل هیچ سر نخ دیگری نبود. فقط می توانستم با آن کتابخانه تماس بگیرم تا شاید تلفنی از او داشته باشند.

 

******

 

خانم کتابدار خیلی خشک و رسمی حرف می زد. گفت: "نیازی نیست شماره تلفن ایشونو به شما بدیم. کارتو بیارید، ما خودمون در اولین مراجعه صاحب کارت، اونو تحویلش می دیم." با این پاسخ تیرم به سنگ خورد و دوباره در فکر فرو رفتم که چه بکنم. ناچار تماس مجدد و این بار بدون مقدمه چینی مشغول بازگفتن واقعیت ماجرا. طرف هم خیلی به هم ریخت و با دست پاچگی گفت: "شماره کارتا بگو تا پرونده اش را پیدا کنم." ولی این دلخوشی دیری نپایید. هیچ تلفنی در پرونده نبود، فقط یک آدرس در حوالی میدان افسریه. همین هم خیلی خوب بود. گر چه دوست داشتم موضوع به صورت تلفنی پایان پذیرد و اصلاً با آن آدم بی نوا روبرو نشوم. در این که به آن آدرس سری بزنم، کمی تردید داشتم. ممکن بود از سوی همسایگان متلکی بشنوم یا حتی تعرضی بشود. هر چه باشد، به سراغ آدم مسئله داری می خواستم بروم. موردی که تا کنون در زندگی ام تجربه نکرده بودم.

 

رویای یک زن خیابانی   

پیدا کردن آدرس خیلی سخت نبود و همین طور پرس و جو از همسایه ها. بر خلاف تصورم درد سری هم نداشت. بدبختی اش این بود که گفتند: "دو سال می شه از این جا رفتن" همین و بس. باز من ماندم و یک کیف بی صاحب و کلی پریشان ذهنی که این دیگر چه معمایی است. ناچار شدم به همان دفتر تلفن کذایی رو بیاورم. خوبی اش این بود که این بار با دست پر می توانستم به آن طرف خط زنگ بزنم. دست کم اسم و فامیلش را داشتم. پس سناریو را به کلی عوض کردم و جور دیگری حرف هایم را پشت سر هم چیدم.

 

-جناب سلطانی؟

-بله، خودم هستم.

-آقا سلام، شما خانمی به نام زهره می شناسید؟

-بله، چطور مگه؟

-شماره تلفنی ازش دارین؟

-ببخشید! شما کی هستین؟ برا چی سراغش رو از من می گیرین؟

-یه امانتی دارم که باید تحویلش بدم.

-آها! ببینم شما هم از مشتری هاشون هستین؟

-بله

-پس چطور شماره شون رو ندارین؟

-راستش چندی پیش اولین بار دیدمشون. موقع خداحافظی دفتر تلفنشو را در آورد تا شماره منو بنویسه اما یادش رفت اونو تو کیفش بزاره و رفت. منم تنها سر نخی که داشتم تلفن های اون دفترچه بود که الان مزاحم شما شدم.

-خواهش می کنم قربان. ولله خود منم ده پونزده روزه خبری ازشون ندارم. فرصت هم نکردم زنگ بزنم. معمولاً هر هفته یه سری به ما می زد.

-خب، ممکنه رفته باشه تعطیلات تابستونی.

-ای آقا! (با خنده ای معنی دار) سکس که تعطیلی بردار نیست!

-آره حق باشماست. حالا لطف می کنین شماره شو؟

-بله، چند لحظه گوشی رو داشته باشین تا خدمتون عرض کنم.

 

فکر نمی کردم پیدا کردنش به همین سادگی ختم به خیر بشود. منتظر هر برخورد غیر منتظره ای بودم. خوشبختانه صحبت هایم به نوعی اسم رمز بود و اعتماد طرف را جلب کرد. تلفنش با پیش شماره 55 شروع می شد، حوالی ترمینال جنوب و خانی آباد و خزانه. تازه فهمیدم چرا در دفتر تلفنش هیچ پیش شماره ای از منطقه خودش نبود. طرف خیلی زیرک تشریف داشت. ته دلم یک آفرینی به هوش و ذکاوتش حواله کردم. به عقلم نمی رسید روسپی گری حرفه ای، این قدر فوت و فن داشته باشد!

 

******

 

با آن که برای پیدا کردن این شماره تلفن خیلی سختی کشیده بودم ولی هیچ عجله ای برای تماس با او نداشتم. اول این که او مرا نمی شناخت و دیگر این که به هر حال طرف یک آدم حسابی نبود و بنابراین نیاز داشتم سناریوی صحبت های تلفنی ام را طراحی کنم. نمی خواستم خیلی صاف و ساده زنگ بزنم و بگویم: "خانم من کیف تونو پیدا کردم، آدرس بدین تا براتون بفرستم." راستش تنم بد جوری مور مور می کرد. عمری بی خبر از این جماعت زیسته بودم و اینک حس غریبی می گفت گریزی هم به این صحرا بزنم. من که هیچ وقت نه دنبالش بودم و نه هیچ وقت اسبابش فراهم شد که بر سر چنین سفره ای بنشینم. حالا که ظاهراً اسبابش جور شده و بهانه کافی و وافی برای مواجهه با آن را دارم، چرا نکنم؟ همین جوری که افکار شهوانی از مغزم عبور می کرد، تردیدهایم بر طرف می شد و رفته رفته پذیرفتم این یک فرصت استثنایی است، دست کم برای چشیدن تجربه ای نوین. خلاصه یکی دو روزی با این ذهنیات کلنجار رفتم و دست آخر به خود قبولاندم که چنین بکنم. احساس می کردم نسبت به دیگر مشتریان آن خانم، محق ترم. هر کسی این کیف را یافته بود، به احتمال زیاد محتویات آن را مالک می شد. اما من چنین نبودم و اینک پس از کلی جنگ داخلی تصمیم گرفته بودم به جای محتویات کیف، پیکر صاحب آن را تصاحب کنم. مطمئن شدم او که برای سی چهل هزار تومان به راحتی جسم اش را عریان می کند، لابد به خاطر منی که امانتش را بر می گردانم، صد چندان خواهد کرد. شور و شوق عجیبی در تنم زبانه می کشید، نمی دانم شادی ام ناشی از لذت امانت داری بود و یا فوران شهوتی غریب که اینک بی مهابا سر می کشید و در رسیدن به آن تعجیل داشت. هر چه بود نوبت ما هم رسید. شماره را گرفتم و صدای بوق تلفن آمد، یک بار، دو بار، سه بار و سرانجام چهارمی گوشی را برداشت.

 

-بفرمایید.

-سلام زهره خانوم، به امید خدا حالتون بهتره؟

-ببخشید! شما؟

-من یه رهگذرم که اون روز بعد از تصادف، کیف تونو پیدا کردم و الان برای برگردوندنش مزاحم شدم.

-آها! خیلی ممنون. دست شما درد نکنه. می دونستم بالاخره یه جوونمرد اونا پیدا می کنه.

 

و چه استقبال گرم و با محبتی کرد که برای چند لحظه افکار شیطانی از سرم دور شد و یادم رفت هدفی دوگانه را دنبال می کنم. آدرس خواستم ولی او گفت لازم نیست به زحمت بیافتم و اصرار داشت یک روز خودش بیاید و کیف را باز پس بگیرد اما من که به چنین معامله ای اصلاً راضی نبودم، چنین وانمود کردم که روز حادثه نتوانستم کمکی به او بکنم و الان در صدد جبرانش هستم! آن قدر از پیدا شدن کیفش خرسند بود که هیچ نپرسید چه جور شماره اش را پیدا کردم. دست آخر هم پذیرفت من به منزلش بروم و آدرس داد.

حال و روز لشگریان پیروز را داشتم. مطمئنم اگر همان روز نخست او را می یافتم، این قدر برایم شیرین نبود. کلی زحمت کشیده بودم و حالا غرق در لذت دیدار لحظه شماری می کردم. مثل عاشق ها شده بودم. جوری در پوست نمی گنجیدم که انگار به خواستگاری یار دلنوازم می روم! پاک یادم رفته بود قرار ملاقات با یک روسپی حرفه ای را گذاشتم. اصلاً فراموش کرده بودم روسپی گری در جامعه ما یک شغل مطرود است و هیچ کس آن را تأیید نمی کند.

گفت و گوی تلفنی ما روز سه شنبه بود. گفت هر وقت دوست دارم قرار بگذارم. منم یک باره به ذهنم رسید پنج شنبه باشد. قبول کرد. باز تأکید کردم که خیلی گرفتارم و در طول روز نمی رسم. اگر بشود حدود هشت یا نه شب خواهم رسید. گفت ایرادی ندارد و خداحافظی کردیم تا روز موعود از راه برسد و سرانجام رسید.

راستش تعیین وقت شبانه به خاطر مسائل امنیتی بود. می ترسیدم روز روشن اتفاقی بیفتد و خلاصه بشوم آش نخورده، دهن سوخته. تجربه هم که نداشتم با اطمینان سر قرار بروم. بهترین فرصت همان سر شب بود که تقریباً کسی به کسی نیست. اما ته دلم بفهمی نفهمی به شب جمعه فکر می کردم. گفتم "حالا که قرار بریم سانفرانسیکو، چه خوبه که شب جمعه باشه!" خلاصه برای خودم عوالمی داشتم و مرتب مناسبت چینی می کردم. اصلاً حواسم نبود که قرار جشن و عروسی در میان نیست! روز موعود، محض احتیاط به هر زحمتی بود سی هزار تومانی جور کردم و  سر ساعت هشت شب، زنگ خانه زهره خانم را زدم. خیلی مطمئن بودم او به خاطر این امانت داری، بابت خواسته آن چنانی ام پولی نخواهد گرفت و احتمالاً به عنوان مژدگانی، تن عریانش را به من خواهد سپرد. با این وجود گفتم ضرر ندارد مبلغی هم اندازه همان چک های دریافتی سرکار خانم با خود بردارم که اگر طرف بی چشم و رو از آب در آمد و برای خدمت رسانی اش پول خواست، دستم پر باشد.

 

******

 

خوشبختانه منزل شان داخل کوچه خلوتی در جنوب شهر بود و حضور یک غریبه در آن هنگام، چندان جلب توجه نمی کرد. انتظار پس از فشار دادن زنگ، به هیچ عنوان معمولی نبود. آن قدر در این ده پانزده روز به این موضوع پرداخته بودم که هر مرحله اش با کلی اضطراب و ناآرامی درونی پیش می رفت. دلهره از وقوع یک اتفاق تلخ و غیر منتظره، ترس از یک رسوایی بزرگ بعد از عمری صاف زیستن، استرس به خاطر مواجهه رو در رو با یک زن فاحشه آن هم برای کسی که همیشه از این جماعت گریزان بوده است و مواردی دیگر که مدام تپش قلبم را بی اراده من تنظیم می کرد. انتظارم کمی طولانی تر از حد معمول شد. با خود گفتم لابد فاصله اتاق نشیمن تا دم دروازه خیلی زیاد است و یا ممکن است طرف مقابل لنگ لنگان به سوی در بیاید. می دانستم تازه از بیمارستان مرخص شده و احتمالاً خیلی سر حال نیست. در هر حال طولانی شدن انتظار چندان برایم سخت نگذشت. گر چه مدام افکار گوناگون دور سرم رژه می رفتند و قصد داشتند مرا مغلوب کنند.

در منزل به آرامی باز شد ولی من ناگهانی جا خوردم. انتظار روبرو شدن با یک پیرزن را نداشتم. به هر زحمتی رفتارم را کنترل کردم و با لکنتی آشکار گفتم:

 

-سلام خانم بزرگ.

-سلام پسرم.

-ببخشید مزاحم شدم.

-نه، خواهش می کنم. زهره جون معمولاً مشتری خونگی نداره ولی به هر حال خیلی خوش اومدین. بفرمایین تو. من تا مغازه سر کوچه می رم و بر می گردم.

-دست شما درد نکنه خانم بزرگ.

 

می دانستم او برای این که من و زهره راحت باشیم، خانه را ترک می کند. به همین دلیل هیچ تعارفی نکردم ولی دوباره به فکر رفتم که اگر زهره زیر نظر این خانم بزرگ کار می کند، لابد زنان دیگری هم در این خانه هستند و اساساً رعایت چنین ظرایفی در حرفه ایشان ضرورت ندارد. پس نیازی نیست این پیرزن ما را تنها بگذارد!؟ هر چه بود، او به راه خود رفت و من هم وارد حیات خانه شدم تا به اتاق نشیمن برسم. پیچیدگی خاصی نداشت و معلوم بود از کجا باید به اتاق زهره خانم بروم. کل خانه قدیمی ساز از نوع سه اتاقه بود و چراغ یکی از آن ها روشن و این معلوم می کرد که یار ما در این جا خسبیده است! به رسم ادب در اتاق را چند بار تق تق زدم و صدای دلنشینی گفت:

 

-آقا بفرمایید تو.

-سلام زهره خانوم. ببخشید این موقع مزاحمتون شدم. خیلی گرفتار بودم.

-خواهش می آقا. شما خیلی بزرگواری کردین که به این جا اومدین. وظیفه من بود خدمت شما برسم. خیلی خیلی خوش آمدین. بفرمایین تو، من الان خدمت می رسم.

 

رویای یک زن خیابانی 

 

و رفت به اتاق بغلی که گمان می کنم آشپزخانه شان بود.

 

******

 

خودش بود، همان بانوی شیک پوش و خوش اندام روز تصادف، با این تفاوت که پیراهن بسیار ساده ای پوشیده بود و هیچ آرایشی بر صورت نداشت. در عوض روسری گل گلی آبی رنگش، آرامش خاصی به من می داد. بفهمی نفهمی نشانه هایی از زخم بر گونه چپش هویدا بود ولی نه آن قدر که به زیبایی اش لطمه بزند. معلوم بود بر اثر این سانحه کمی شادابی صورتش را از دست داده است. احتمالاً غیر از ضربه های جسمی مربوط به تصادف، مشکلات روحی نیز برایش پیش آمده که این گونه پیرتر به نظر می رسید. اما برای من که با افکار دیگری پا به این خانه نهاده بودم، این چیزها زیاد مهم نبود. به چیزهای دیگری فکر می کردم. به این که چرا در و دیوار خانه و همین طور خود زهره خانم بوی شهوت نمی دهند. یک لحظه تصور کردم اگر الان در میدان هان ولی عصر،  ونک، هفت حوض یا شهرک غرب تهران بودم، خیلی خیلی بیشتر از این تحریک جنسی می شدم ولی حالا در خانه یک فاحشه، تک و تنها افتادم و هیچ نشانه ای از عوالم سکس احساس نمی کنم. درست است که هیچ تجربه ای ندارم ولی خیلی هم بی تجربه و خام نیستم. یک بار در منزل دوستم واقع در خیابان کارگر یا همان امیر آباد، کسی تلفن زد و چون دوستم برای خرید بیرون رفته بود گوشی را برداشتم و با کمال تعجب متوجه شدم، رفیقه دوست من است. از کلام و گفتارش پیدا بود پلاک عمومی است! با آن که گفتم من میهمانم و میزبان الان بیرون است، با چنان لحن تحریک کننده ای به ادامه گفت و گوی تلفنی ترغیبم کرد تا سرانجام صاحبخانه از راه رسید و مرا نصف العیش به حال خود گذارد. بنا بر این تجربه، انتظار دیگری داشتم که برای مثال زهره خانم کلی طنازی بکند و برای رسیدن به مقصود، اصلاً نیازی به گفتار و گفت و گو بین من و او نباشد. در همین حال و هوا، با یک سینی حاوی سه استکان چای وارد شد. ما دو نفریم، چرا سه تا؟ آیا برای من دوتا آورده یا این که نفر سومی هم هست؟ گفتار دلنشینش اجازه نداد این افکار واهی را ادامه بدهم.

 

 رویای یک زن خیابانی

  

-بفرمایید.

-خیلی ممنون زهره خانوم. دست شما درد نکنه.

-خواهش می کنم.

 

این منظره برای یک لحظه مرا به اوایل جوانی برد. وقتی به دیدار فامیل و آشنایان می رفتیم، دختران متعددی به همین ترتیب چای می آوردند و در محفل خانوداگی معروف بود که بالاخره روزی این چای خوردن ها به نتیجه می رسد و البته هیچ گاه بخت چایی آوران با بخت من همراه نبود و نشد و این شد تا اینک در آستانه میانسالی تجربه ای کاملاً متفاوت از چایی خوردن را پشت سر بگذارم. بار دیگر بازار تعارف و تقدیر و تشکر رونق گرفت. می دانستم اگر همین جور ادامه پیدا کند، به همه موضوعات کیهانی و جهانی و هسته ای و غیر هسته ای خواهیم پرداخت الا منظور اصلی من. به همین دلیل پیش از خوردن چای، کیف امانتی را تقدیم کردم، به این امید که پیش درآمدی بر گفت و گوی تمدن ها ایجاد کنم اما بدشانسی با احترام و تکریم بسیار زیاد، آن را گرفت و بدون هیچ نگاهی به درون کیف، آن را به کناری نهاد. دیدم این تیر آخری هم بد جوری از دست می رود، اصرار کردم به این بهانه که چیزی کم و کسر نباشد، آن را بگشاید.

 

-نه آقا! حتماً درسته. همین که بعد از چند روز با زحمت منو پیدا کردین و امانتی را آوردین، نشون می ده آدم درستی هستین. خدا خیرتون بده. این روزا کمتر کسی حاضر می شه امانت مردم را برگردونه. بلا نسبت شما مردی و مردونگی هم از مد افتاده.

-اختیار دارید خانوم. ما که تاحالا از این پولا نخوردیم. اصلاً به ما نمی آد. می دونستم شما با زحمت زیاد اینا را بدست آوردین! اتفاقاً به این فکر بودم که بعد از این رو من هم حساب کنین! الانم در حد توانم یه مقدار پول براتون آودم، بفرمایید.

 

و بعد سی هزار تومان را پیشکش کردم تا شاید او نیز متاعش را پیشکش کند. ولی گویا به این آسانی ها نمی خواست تسلیم شود. دلیلش را نمی دانم. از هر دری وارد می شدم، از جای دیگری سر در می آوردم. از پذیرش پول امتناع می کرد و می گفت بیش از این شرمنده اش نکنم. منم مدام یادآوری می کردم که بعد از تصادف به نوعی مدیون شما شدم و این کمک ناقابل کمترین خدمتی است که می توانم به او بکنم! گر چه اصلاً زیر بار نمی رفت و همچنان از بابت تحویل کیفش ممنون و متشکر بود. یاد آن فاحشه زمان حضرت موسی افتادم که یک عابد گمراه وقتی از شیطان شنیده بود برای رسیدن به حضرت حق ابتدا باید یک بار زنا کند و بعد پیش فاحشه معروف شهرشان رفته بود که در نهایت فاحشه مربوطه با دانستن کنه ماجرا، از سرویس دهی امنتاع می کند و به عابد گمراه می فهماند که او الان به خدا خیلی نزدیک تر است تا این که دست به گناهی بزند و بعد توبه کند. می گویند وقتی آن فاحشه مرد، حضرت موسی به امر پروردگار بر جنازه اش حاضر شد و نماز خواند. مریدان گفتند ای رسول خدا او یک فاحشه بود. شما چرا بر او نماز می خوانید. موسی گفت به خاطر این که یکی از بندگان گمراه خداوند را به راه راست هدایت کرد و اجازه نداد دامنش آلوده به حرام شود. با خود گفتم لابد این خانم هم بعد از عمری خلاف، اینک شستش خبردار شده من این کاره نیستم و الان هم تلاش می کند دامنم آلوده نشود تا شاید بعداً حضرت موسایی پیدا شود و بر جنازه اش نماز بخواند!!

  

رویای یک زن خیابانی

 

 کم کم داشتم کم می آوردم. بعد از ده پانزده روز فکر و زحمت و تلاش و کلی سناریو نویسی اینک خود را در آستانه ناکامی می دیدم. به هیچ وجه نمی توانستم بپذیرم که زنا، زناست و شاخ و دم ندارد. فکر می کردم این یک موهبت آسمانی است! وگرنه چرا در طول این همه سال پس از بلوغ یک بار چنین فرصتی پیش نیامد؟ بد جوری خود را محق می دانستم و تصورم بر این بود اگر دست رد به نعمت خدا بزنم، کفر نعمت کرده ام!!! وقتی شور شهوت بر سر افتد، هزار توجیه منطقی متولد می شود و آن شاعر کرمانی هم، طغیان شهوت آدمی را چه خوب تصویر کرده است که چون سر برآرد: بدرد قول و قوانین و عقول و تدبیر، به هر حال چاره ای نبود جز آن که تقاضایم را به طرز وقیحانه ای مطرح کنم. لذا با اشاره محتویات کیفش و همچنین تماس تلفنی ام با آقای سلطانی که اشاره مستقیمی به سکس داشت، تا حدودی به او فهماندم که چگونه به هویت واقعی اش پی برده ام و دست آخر هم دست به دامن دیوان شعر ایرج میرزا  شدم و بی محابا گفتم خانم جان ندانم راه و رسم جنده بازی!**

 

******

 

همه جور انتظاری داشتم، غیر این مورد اخیر. بعد از چندین و چند روز خیال پردازی و نقشه کشی و سناریو نویسی و عمری خویشتن داری از مناسبات نامشروع جنسی تازه رسیده بودم به این جای کار که بعد از پیشنهاد بی پرده ام به یک روسپی حرفه ای، در عوض پیکر عریان او، سیلاب اشک ببینم. نه آهی، نه فریادی و نه گله و شکایتی، فقط قطرات اشک بودند که پی در پی سرازیر می شدند و چهره معصومی که هر آن آماده گریستن با صدای بلند بود. کم کم متوجه شدم، ظاهراً اشکالی در طرح و برنامه پیش آمده است و هراسان بودم از هر نوع واکنش غیر منتظره. به تدریج فیلم صامت اشک هایش به ملودی هایی از جنس ناله آغشته شد و با لحنی مظلومانه و نه طلبکارانه گفت:

 

-پس شما فکر کردی من ...

 

و پیش از آن که ادامه دهد، سمفونی گریه آغازید. با همان شدتی که معمولاً بخش اول سمفونی های کلاسیک آغاز می شوند. فرازهای گریه اش چونان مدافعان سرسختی بودند که با قدرت از سرزمین خویش دفاع می کردند. سیل اشکش، گناهانی را می شست که من در عالم خیال به او نسبت داده بودم و چه قدر زیاد! یعنی در این پانزده روز، من این همه خطا کرده بودم؟!

 

رویای یک زن خیابانی 

 

بخش آغازین سمفونی گریه رو به پایان بود و مطابق عرف معمول همه سمفونی ها، بخش آرام و غالباً حزین در شرف آغاز. اما تراژدی شرمساری من هیچ نوع موسیقی متنی نداشت و مانند فیلم های صامت اوایل قرن بیستم، کاملاً بی کلام بود. همانند متجاوزان آلمانی شده بودم که در سرمای سخت روسیه، نه راه پیش داشتند و نه راه پس. نه از گه خوردم و غلط کردم کاری ساخته بود و نه از وعظ و خطابه و نقل روایت. آبی را که نباید، ریخته بودم و نیک می دانستم آب رفته باز ناید به جوی. ظاهراً این لحظات دشوار، خیال گذر نداشتند. تازه سکانس دوم سناریوی خود نوشته ام و در واقع نانوشته ام داشت آغاز می شد. پیرزن بی نوا هم با قدری میوه از راه رسید و بخش سوم سمفونی گریه شکل گرفت.

 

-چی به دخترم گفتی؟ چیکارش کردی؟ اومدی ثواب کنی یا کباب؟ زهره جون می گفت کیفش پیش یکی از مشتریای خوش حسابش جا مونده. حالا اومدی اینجا کیفو برگردونی یا زندگی مارو به هم بریزی؟ آخه نا مسلمون این بیچاره سه روزه از بیمارستون مرخص شده.

 

مادر و دختر غریبانه همدیگر را در آغوش گرفتند. انگار سال ها از هم دور بودند. من نیز از شدت شرمساری نه طاقت ماندن داشتم و نه قوت رفتن. گویی ممنوع الخروج بودم. زبان همیشه تیزم نمی دانم در کجای بدنم بیتوته کرده بود. انگار نه انگار زبانی داشتم و گهگاه با آن شمشیر بازی می کردم. از کودکی شنیده بودم هر جا گیر افتادم، چند بار لا حول ولا قوة الا باالله بخوانم. هیچ گاه هم بی نتیجه نبود. یواشکی خواندم و خواندم تا صدای زهره به گوشم رسید که خطابش به مادر بود:

 

--مامان! این آقا کیف منو بعد تصادف پیدا کرده و اونا را تو کیف دیده فکر کرده من ...

 

و گریه باز امانش نداد. چیزهایی با هق هق می گفت که برایم مفهوم نبود. فقط ناگهان صدای خشمگینی به گوشم خورد.

 

-گه خورده مرتیکه بی شرف و بی ناموس. ( رو به من) مگه ما آبرومونو از سر چارراه آوردیم که این جوری ...

-مامان ترا خدا یواش تر، همسایه ها می شنون، بدتر می شه.

 

هشدار دختر خیلی موثر بود. وقتی حساب آبرو در میان باشد، آدمیان ملاحطه خیلی چیزها را می کنند. حاضرند از حق خود بگذرند ولی آبرویشان خدشه دار نشود. با این که من به ساحت شان بی حرمتی کرده بودم ولی نیک می دانستند با افزایش پرخاشگری، دامنه آتش نادانی ام به همسایه ها سرایت می کند و آن می شود که نباید بشود. پس پیرزن با لحنی آرام تر و همراه با نصحیت گفت:

 

-آخه آدم حسابی! شما که این قدر وجدان داشتی کیف دخترمو برگردونی، چطور ملاحظه آبرومونو نکردی؟ چرا فکر کردی اینم از اوناست؟ ما اگه قرار بود اینکاره باشیم که الان زندگی مون غیر از این بود. یه عمر سختی کشیدیم تا با آبرو زندگی کنیم. حالا به همین راحتی شما ...

-منم اینکاره نیستم خانوم.

-پس چرا حرمت مارو نیگر نداشتی؟

-نمی دونم چطور به این نتیجه رسیدم. تو این پونزده روز به هر دری می زدم، شک و گمانم بیشتر می شد. وقتی مطمئن شدم، به سرم زد چنین خطایی بکنم.

 

تا این جای کار معلوم شد دزد ناشی به کاهدان زده است. ولی هنوز برای خودم جای سوال بود که این خط و ربط ها چگونه شکل گرفته اند تا مرا به چنین توهمی رهنمون سازند. آیا آموزه های دروس مهندسی دانشگاه پلی تکنیک مرا به این نتیجه رسانده بود؟ آیا ممکن است در اثر خواندن یادداشت های روزنامه کیهان بوده باشد؟ آیا چنین نتیجه گیری هایی اساساً یک سیر طبیعی در جامعه ماست؟ و پیش از آن که پرسش های بعدی ذهن آشفته ام را هدف بگیرند، پیرزن با صدایی دردمندانه گفت:

 

-یه عمر سختی و دربدری کشیدم و بچه هام رو با یتیمی بزرگ کردم تا مردم پشت سرم حرف در نیارن. تا حالاشم کسی از این غلطا نکرده بود.

 

 رویای یک زن خیابانی 

  

رشته صحبت هایش گر چه طولانی شد، اما در عوض تمام رشته های مرا پنبه کرد. وقتی دو بچه اش خردسال بودند، شوهرش مرده و آن ها را بدون هیچ بیمه، حقوق بازنشستگی، سهام و حتی کلبه ای کوچک، تنها گذاشته بود. نتیجه سال ها کلفتی و رختشویی برای دیگران، دو بچه خوش قد و قامت می شود. فرزند بزرگ تر، درست یک ماه پیش از پایان خدمت وظیفه اش، بر اثر انفجار مین کشته شده بود و چون محل انفجار در حوزه مأموریت نظامی اش ارزیابی نگردید، شهید محسوب نمی شود. فقط مخارج کفن و دفنش را می پردازند، بدون هیچ حقوق و مزایایی! ناچار کارگری و کلفتی را ادامه می دهد تا زهره درس بخواند و به دانشگاه آزاد برود. اما کهولت و از کار افتادگی پیرزن دیگر جوابگوی نیازهای دخترش نیست. فشار زندگی هم خیلی بالاست. به واسطه یکی از آشنایان مقیم بندرعبارس که چند روزی به دیدن شان آمده بود، تصمیم می گیرند زهره در پخش لوازم بهداشتی و آرایشی قاچاق، وارداتی از بندر دبی نقشی را بپذیرد. پس از صحبت های گوناگون به این جمع بندی می رسند که پخش کاندوم در فروشگاه های بهداشتی و آرایشی، کم حجم ترین و پردرآمدترین گزینه است. ضمن این که بازار تضمین شده ای هم دارد. در ابتدا، این کار برای دختری مانند زهره سخت می نماید ولی فامیل شان توجیه می کند که کار بدی نیست و اتفاقاً کمکی به بهداشت و رفاه عمومی است. زهره در این کار خیلی خوب پیشرفت می کند و تقریباً در تمام نقاط شهر، مشتریانی می یابد. کم کم توان مالی شان آن ها را ترغیب می کند تا خانه ای بزرگ تر و بهتر رهن و اجاره کنند و قرار بود به زودی جابجا شوند که سانحه تصادف همه چیز را به هم می ریزد. داستان دفترچه تلفن و نداشتن گوشی همراه نیز به گونه ای کاملاً متفاوت از ذهنیات من بود:

 

-اول کار، خریدن یه خط تلفن همراه بالای یه میلیون تومان هزینه داشت و یه میلیون هم برا خودش پولی بود. بعدش که ارزون شد و همه جور خطی اومد، من دیگه به این شیوه عادت کرده بودم و اصلاً شماره همراهمو تو این کار وارد نکردم. هیچ کدوم از مشتریا، شماره همراه منو ندارن. هر وقت جنس باشه خودم زنگ می زنم و سراغشون می رم و گاهی اونا به شماره منزل زنگ می زنن. همین!

 

حالم از نخستین لحظه گندکاری ام بدتر شده بود. در حالی که آن ها بر پیکر خونین حرمت شان اشک می ریختند، من تولید کننده عرق پشیمانی بودم. سرم بد جوری هوس باتوم کرده بود. از ته دل آرزو می کردم هنوز ناآرامی های پس از انتخابات ادامه داشت تا در این لحظه بحرانی، خود را به فوج پلیس های ضد شورش می کوبیدم. نه به این خاطر که طرفدار این حزب سیاسی ام یا مخالف آن یکی، تنها و تنها برای فرار از یک شرمساری سنگین. دوست داشتم لباس شخصی های چماق به دست آن جا بودند و سبوعانه چنان بر سرم می کوبیدند تا شاید قدری از این خجالت سنگین کاسته شود. به هر طریقی بود، امکان فرار پیش آمد، شدت شرمندگی ام در آسان گیری شان برای خروج موثر بود. سر به زیر و بی خداحافظی دروازه را نشانه رفتم اما پیش از بستن در، صدای نامهربان و طلبکارانه پیرزن، میخکوبم کرد. کاش می توانستم با سرعت جت از این منطقه ضرر اندر ضرر بگریزم. ولی چه سود که عمری پیاده بودم و پیاده روان را سرعت روا نباشد. ته دلم سخت آرزو می کردم پیرزن این دم آخری کوتاه بیاید تا برای همیشه از نکبت خود ساخته ام دور شوم. دیری نپایید به من رسید و دستش را به سویم دراز کرد.

 

-بگیر، ما گدا نیستیم. این پولو بده به کسی که مستحق باشه!

 

در باره پول کثیف زیاد شنیده بودم. البته فقط شنیده بودم ولی حالا به چشم خود، یک مورد کوچکش را می دیدم. با قلم زدن یافته بودمش. پول حرام نبود. پول تملق و چاپلوسی نبود. پول دلالی هم نبود. فقط زحمت بود و زحمت. درست مانند کارگران بیل زن، آن قدر قلم زده بودم تا این مختصر حاصل شود. اصل پول پاک بود ولی الان بد جوری نفرت انگیز به نظر می رسید. دوست داشتم دسته اسکناس هزار تومانی را به کف حیاط خانه شان می کوبیدم. اما نگاه های بغض آلود و خشمگین پیرزن فقط یک پیام داشت. می بایست بی هیچ صحبت و خداحافظی، گورم را گم می کردم و می رفتم. ناچار پول کثیف را در جیب نهادم و چونان احمق های زرنگ نما به راه افتادم. آن قدر با خود سر جنگ داشتم که بدون تاکسی تا میدان راه آهن، راه کوبیدم. ذهنم خیلی درگیر بود، گاهی به نفع خودم و گاه به نفع جبهه مقابل. وقتی به حماقت و گستاخی خود فکر می کردم، به طور طبیعی رأی من به صندوق زهره می رفت. اما وقتی شماتت مادر و دختر یادم می آمد، احساس طلبکاران را داشتم. آن ها نباید این قدر مرا توبیخ می کردند. من که واقعاً این کاره نبودم. فقط بر اثر یک سوء تفاهم آبروی آن ها را نشانه گرفتم. در ثانی مگر اتهام به دیگران این قدر زشت و ناپسند است که این مادر و دختر چنین گنده اش کرده بودند. گر چه در سرزمین من، هتک حرمت مردم عملی زشت خوانده و نوشته می شود ولی در عمل این قدر هم پیچیده نیست. به سان آب خوردن یکی انگ جاسوس می خورد. دیگری برانداز می شود. آن یکی عامل آمریکاست. فلانی مادرش صیغه ای است. آن یکی دزد بیت المال است و دیگری دلال سیاسی، دلال اسلحه، دلال محبت و ... و ... و ... هنوز چند صد متری به میدان راه آهن مانده بود که پیکان سفید رنگی به سرعت رد شد و چندین متر جلوتر از من ناگهانی ترمز کرد. هر دو سر نشین آن فوری پیاده شدند و با صدای بلند مرا احضار کردند. ظاهر نسبتاً مرتبی داشتند و شبیه لات های چاله میدانی نبودند. منم خیلی راحت و محترمانه گفتم:

 

-کی هستین؟ از کدوم نهاد و ارگانید؟ لطفاً کارت شناسایی تونو ببینم.

-حرف زیادی هم که می زنی!

 

و بدون معطلی دست و پاهایشان را به کار انداختند. فکر می کنم در این شرایط، تمام اعضای بدنم مستحق چنین ضرباتی بودند. با این وجود نمی توانستم با ادامه سکوتم، مهر تأیید بر کارشان بزنم. پس طلبکارانه فریاد زدم:

 

-شما مأمورین یا اراذل و اوباش؟

-تا میل حضرت عالی چی باشه. هر دو جورش رو بلدیم. سلی جون جیباشو بگرد.

 

و سلی جون که فکر کنم سلمان یا سلیمان بود، در چشم بر هم زدنی سی هزار تومان کذایی را از جیبم ربود. غیر از آن مبلغ اندکی به اندازه کرایه تاکسی هم در جیب دیگرم بود. آن هم ربودند و رفتند. درست نمی دانم این دو نفر اراذل و اوباش بودند یا تعریف دیگری داشتند. راستش این چند سال اخیر و به ویژه این چند ماه اخیر خیلی از این دست واژه ها به گوشم خورده بود. باید سر فرصت که حالم بهتر شد نامه ای به رئیس فرهنگستان زبان فارسی بنویسم و خواهش کنم تعریف جدیدی از این قسم آدم ها ارائه دهند.

افکار جورواجور دست از سرم بر نمی داشتند.  در این جا تازه متوجه شدم تا صبح نمی توانم پیاده بروم. به هر ترتیب لنگ لنگان تا میدان راه آهن رسیدم و به اولین تاکسی دستور ایست دادم. نه من گفتم و نه او پرسید که مقصدم کجاست. انگار راننده شخصی سلطان بود که حق پرسش نداشت و فقط می توانست گاز بدهد. هر چه بود گذشت. صدای بی احساس راننده تاکسی به من فهماند وقت پیاده شدن است. میدان ولی عصر بود. وقت تسویه حساب رسیده بود و جیب من خالی. همین نیم ساعت پیش حسابم را صاف کرده بودند. با صداقت گفتار همیشگی ام حقیقت را به راننده تاکسی باز گفتم. ظاهر پریشان هم گواهی داد که درست می گویم. آدم بدی نبود و پذیرفت. هنگام خداحافظی یک تعارف اصفهانی هم تقدیم کرد.

 

-آقا اگه پول لازم داری بدم خدمتون؟

-مرسی قربان. تا همین جا هم خیلی لطف کردید. دیگه به مقصد رسیدم.

 

با پای پیاده ادامه راه دادم. ناخودآگاه از ضلع شرقی میدان ولی عصر به ابتدای بلوار کریمخان زند پیچیدم و به اولین ایستگاه اتوبوس برخوردم. خیلی آشنا بود. یادم افتاد کل ماجرا از همین ایستگاه آغاز شد و اینک حدود نیمه شب پانزده روز بعد دوباره به هم رسیدیم. خبری از اتوبوس و مسافر نبود. فقط گهگاه می شد گذر چند خودروی سواری را رصد کرد. خوب که نزدیک شدم، گوشه ایستگاه زیر درختان تنومند حاشیه بلوار زنی دیدم ایستاده به انتظار. آن قدر سر این ماجرای لعنتی با خود درگیر بودم که با بی توجهی تمام از کنارش گذر کردم اما صدایی کش دار با لوندی خاص تهرانی خطابم کرد.

 

-آقا......... بیمارستان 15 خرداد کجاست؟

 

در موارد مشابه، معمولاً فی البداهه آدرس می دادم. این بار نمی دانم چرا زبانم گرفت. به صورت خودکار، کلید جست و جوی رایانه مغزم را فشار دادم. همچون کامپیوترهای نسل جدید، فوری پیام داد که بیمارستان مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد! تا آن جا که حافظه ام یاری می کرد؛ بیمارستانی به این نام در تهران نشنیده بودم. دست کم صد در صد مطمئن بودم به شعاع پنج کیلومتر دور تا دور میدان ولی عصر چنین بیمارستانی وجود ندارد. نیم نگاهی به ظاهرش انداختم. جوان و بسیار رنگ و لعاب خورده بود. از کامپیوتر مغزم نتیجه گیری پایانی را خواستم که گفت بله، یار ما هم از خبیثین است! اگر آن سی هزار تومان لعنتی هنوز در جیبم بود ممکن بود اینک نقشی بپذیرد ولی به قول معروف رزق و روزی دست خداست! امشب قسمت کسان دیگری شده بود. خلاصه بی آن که چند قدمی به او نزدیک شوم، گفتم:

 

-من دیگه تو اون بیمارستان کار نمی کنم!!!

 

قیافه اش خیلی دیدنی بود. ظاهراً به عمرش چنین پاسخی نشنیده بود. قدرت هیچ واکنشی را نداشت. زبان نیش دار من نیز که تا دو ساعت پیش در خانه زهره، حاضر نشده بود چند کلامی در دفاع از من چرخی بزند، دوباره به جنبش افتاد و موشک بعدی را حواله خانم بیچاره کرد.

 

-همین جا بمون! خدا بزرگه!!

-بی مزه! خیلی یخی!

 

رویای یک زن خیابانی 

 

در چنین شرایطی من نیاز داشتم تا کمی از دنیای واقعی بیرون بروم و این چند کلام نیش دار، خیلی موثر بود. هنوز سی چهل متری از او دور نشده بودم که یک دستگاه هیوندای سفید رنگ مدل سانتافی از راه رسید و کنارش ایستاد. نمی توانستم صحبتی که در حال مبادله بود را بشنوم و خیلی هم طول نکشید که در خودرو باز شد ولی پیش از آن که بسته شود، شیطنت عجیبی در وجودم زبانه کشید. محکم و مصمم فریاد زدم:

 

-دیدی گفتم خدا بزرگه!

 

پایان

 

این داستان واقعی نیست ولی می تواند واقعی هم باشد. از 20 تا 31 مرداد 1388 خورشیدی برابر با 13 تا 22 آگوست 2009 میلادی قلمی شد.

 

* این مصرع از دیوان ایرج میرزاست

** این نیز از همان منبع است





Powered by WebGozar